پست گذاشتن یه کم سخت شده، وقتی تمام کسایی که دورت هستن یه جورایی خنجر به دستن، تازه اونم پشت سر!
آدم یه لحظه فک می کنه نباید به هیچ کس اعتماد کنه، وگرنه چوبشو می خوره. اونم چه جور.
من که تا حالا نتونستم به افراد زیادی اعتماد کنم، فقط چند نفر.
تا حالا فکر کردین اگه کسی یا کسایی پشت سرتون حرفایی بزنن که شما رو ناراحت می کنه اونم خیلی زیاد، و شما این موضوع رو بفهمین چه رفتاری می کنین؟ اگه شما خودتون پشت کسی یا کسایی چیزی بگین که اونا رو ناراحت بکنه، و اونا متوجه بشن، انتظار دارین چه رفتاری بکنن؟
حالا اگه کسایی که پشت سرتون حرف می زنن صبح تا شب جا نماز آب بکشن چی؟
اگه شما از صبح تا شب جا نماز آب بکشین چی؟
فکر کردین اصلا جا نماز آب کشیدن خوبه یا بد؟
حالم از آدمایی که هیچ وقت خدا و پیغمبر از زبونشون نمیوفته اما کارای ساده ای که خیلی راحت میشه فهمید گناه بزرگی هستن رو انجام می دن، اونم چندین بار در روز به هم می خوره.
دلم نمی خواست کسی تو زندگیم سرک بکشه همونجوری که خودم هیچ وقت تو زندگی کسی سرک نمی کشم،
دلم نمی خواست کسی پشت سرم حرف بزنه همونجوری که خودم هیچ وقت غیبت نمی کنم،
دلم نمی خواست از کسی متنفر باشم چون هیچ وقت اینجور نبوده،
دلم نمی خواست به خاطر حرف های خاله زنکی گلایه و شکایت کنم، چون هیچ وقت نمی کردم،
آدم خیلی کارها رو دلش نمی خواد، اما مجبوره که انجام بده، خیلی چیزها رو دلش نمی خواد اما سرش میاد.
آدمه دیگه...
پی نوشت:
دور و برم پر شده از آدمای ترسو، دقت کردین، چقدر کامنت های ناشناس من دارم؟
هیچ کس حتی جرات نداره خودش رو بهم معرفی کنه، تا بفهمم با کیا طرفم!
نمی دونم از چی می ترسن، شده حکایت نمک خوردن و نمکدون شکستن.
این روزها حرف هایی به گوشم رسیده، از کسایی که یه روزایی بدون هیچ چشم داشتی از وقتم میزدم، مرخصی هام رو خرج می کردم، تا یه کمکی بهشون بکنم، توقعی نیست، فقط باز هم مثل همیشه از کمک کردن هیچ خیری ندیدم،
اما به قول یکی که واسم خیلی عزیزه، آدم کاراش رو واسه خدا بکنه کافیه، دیگه هیچ انتظاری از دیگران نباید داشت.
پی نوشت 2:
نمی دونم بعضی ها از چی میسوزن...
تبلیغات 