» پیشنهاد می کنم لینک های زیر رو هم ببینید
تبلیغات مسخره هستا! که آدم حتی توی املای صحیح پست بلاگش هم شک کنه!
خسته که بشی، از تمام روزهایی که پشت سر گذاشتی، بعد تازه اوون موقع هست که می فهمی که هیچ پخی نیستی!
از اون بدتر اینکه اطرافیان ندونن تو دلت چه خبره، هی بهت باریکلا بگن!!! من که الآن به فحش دادن به خودم افتادم، آخه من کیم مگه؟ اعصابم خورد میشه وقتی کسی از تو زندگیم خبر نداره، از مشکلاتم خبر نداره، بعد احساس می کنه که نسبت به من صد پله عقبه!!!
این روزا کارم شده فین کردن تو دستمال کاغذی، بعدم گزاشتن تو جیبم!!! تازه از این دستمال توالتای ارزون!!! چون مصرفم رفته بالا دیگه نمیصرفه دستمال نرمینه بخرم! تازه پوست صورتم حساس شده! آخه دستمال توالتو چه به صورت!!!
به این فکر می کنم که چقدر از کارای روزانه ی من گناهن؟ واقعا چقدر؟ خیلی، خودم می دونستم! چرا واقعا؟ حالا به چراش کاری نداریم، به نظرم دو کار بیشتر نمی تونم بکنم، یا همش درگیر غصه ی گناهام باشم، آخرشم بشن یه جهنمی واقعی، که جهنمشو از همین دنیا شروع کرده، یا یه آدم بی خیال، که هر وقت کسی بهش گفت این کارت گناهِ بگه: بی خیال!
شایدم گناه نیست، دیگران زیادی پاکن...
با خود فکر می کردم که خوب چه کاریست، اینهمه زور می زنم که برای پست جدیدم عنوانی پیدا کنم، بعد برایش داستانکی از سر اجبار پیدا و بعد هم بلغورینگ...
همین شماره 1 هم گاهی جواب می دهد! هر وقت از این عنوان ها دیدید بدانید که پرم از حرف زدن اما زیاد حسش نیست!!!
جالب است ها! عاداتم خیلی عوض شده اند، پست های کوتاه تر، مثل الآن بدون عنوان! و خیلی چیزهای دیگر!
قبلا ها می گفتم موقع امتحان ها زیاد پست نگذارم، کسی که نمی خواند چه فایده! اما حالا دیگر برایم مهم نیست، وقتی می بینم هدف از نوشتن آنی نیست که فکر می کردم، کمی خیالم راحت می شود، آن قدر که الآن خوب می توانم بنویسم، راحت... یا دیده اید مدتی بود داشتم ترک می کردم؟! ترک استعمال علامت ! حالا می بینم که زیاد هم بد نیست، درود بر اعتیاد...!!!!!!
به این فکر بودم که چرا باید به چیزی فکر کنم، گاهی غصه آدم را احاطه می کند، آنقدر که مجبور می شود به چیزی فکر کند، شاید آن چیز خیلی هم مهم نباشد ها، اما خوب دیگر...
از آن طرف هم هست ها، یک چیزهای خوب باعث می شوند که آدم هی همین جور بهشان فکر کند، تمامی هم ندارد این فکر و خیال ها.
منظور خاصی نداشتم، گفتم که بدانید چیزی مرا به فکر فرو برده است!
تا حالا شده گاهی فکری به سرتان بزند؟ بعد آن قدر این فکر بزرگ باشد که ترس انجام دادن کاری در وجودتان ریشه بدواند؟ نشده؟ شده؟ تکلیف ما را روشن کنید لطفا! می دانید چرا انسان از انجام کاری می ترسد؟ شاید چون نمی داند در آن کار یا پس از آن کار چه چیزی منتظرش است. با خود می گوید چه اتفاقی می افتد؟ چه چیزی درست است، چه چیزی غلط؟ اصلا باید چنین کاری انجام داد؟
خلاصه من کلی گیج شدم. آنقدر آن کار بزرگ است که مرا می ترساند، آخر هزار سنگ جلوی پاست، که باید همه را برداشت.
اصلا نمی دانم...
پست های بلاگ من هم مثل شعر شعرا باید خود بیاید...
آدم چقدر باید بی بخار باشد که تا دوستانش پست خوبی می زنند ذوق زده بشود و بیاید پستی بزند، تا خدایی نکرده از فلانی عقب نیافتد!
من هم که خدا رو شکر همه دیگر خوب می شناسید، یک جوگیریم که نگو!
الآن جو یک وبلاگ مرا گرفته، تا حالا به این فکر نکرده بودم که آدم که جو گیر می شود چه کارهایی می تواند انجام دهد، که چندتایشان را انجام می دهد چندتایشان را نه! من اصولا از آن آدم جوگیر هایی هستم که خیلی کارها می توانم انجام دهم، اما هیچ کدام را انجام نمی دهم!
امشب رفتم مسجد دلی تازه کنم، خوب بود، یعنی بد نبود، آخر آدم وقتی میرود یک جای روحانی دلش می خواهد همینجور گریه کند، شعار نیست به خدا، آخر دل است دیگر، آدم دلش می خواهد! اما وقتی فضا زیاد هم روحانی نباشد می خورد توی ذوقش، اما بد نبود، امام حسین قبول کند.
فقط می خواستم از روی ریا بگویم که من هم به مسجد می روم، شما جدی نگیرید!