یک. همیشه عادت داشتم اول یک عنوان برای پست جدید دست و پا کنم و بعد به فکر نوشتن بیافتم، از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که همیشه کارهایم همیجوریست، آخر تا بهانه ای نباشد که کاری نمی توان کرد، نان را باید وقتی خرید که گرسنه باشی، لباس را باید وقتی خرید که قبلی ها پاره پوره شده اند، دقیقا مثل وقتی که آدامست را بیرون می اندازی، همان وقتی که دیگر مزه ندارد!
چه کنیم دیگر، بعد اگر بیایند و بگویند "بابا شیرازی" بدمان می آید، حالا نمی دانم شیرازی بودن بد است یا بابا!
دو. چند مدتی است دست و دلم به بلاگ و وبلاگ و لاگ و اصولا هر چیزی که گ داشته باشد نمی رود؛ به خدا انگار وزنه ای روی انگشتانم است که نای را برده و نفس را بریده! این هم ادبیات که بعد از مرگمان نگویند بیچاره جوان ناکام. چه کنیم دیگر، کام ما همین انگشتانو وب نوشته هاست. حالا هر کس نداند خیالاتی می شود که برویم آلکسا ببینیم این بلاگ چقدر بازدید دارد، نکند رتبه یک (بخوانید YAK) است! نمی داند که این م ح م د تنها برای دل خودش می نویسد، باور کنید (با شمایم، شمایی که ممکن است زیاد هم باور نکنید) من زیاد هم به بازدید و اینجور چیزها اهمیت نمی دهم، فقط به اندازه ای که شور و شوقی باشد، گفتم که بهانه ای باشد کافیست!
سه. روزگار غریبی است، نمی دانم چرا همیشه (صنعت ایهام! به گاهی اوقات) همان هایی که اصلا علاقه ای به اینترنت و وبلاگ و این جنگولک بازی ها ندارند و اصلا خطشان با این خط ها همسو نیست وبلاگ هایی پر طرف دار دارند، بعد مایی که عمری است ادعای این چیزها را لااقل در سر می پرورانیم باید همچنان با مشت بر سر و صورت (شاید هم صر و سورت) بزنیم تا یک جمله ای هر چند ناقابل از کله بیرون بیاید! همین چند لحظه پیش داشتم دنبال عکس مجید توکلی با روسری می گشتم که به وبلاگی جالب و خوب بر خوردم، زیادی اصرار نکنید که نامش را عمرا بگویم، آخر شما که نمی دانم آنقدر چیزهایی خوب خوب نوشته است که نگو! من هم تصمیم دارم روزی یک پست را (از همان اول تا همین آخر) بخوانم و چیز یاد بگیرم و بیایم و به شماها بگویم و شماها هم به به و چه چه!!! اینجوریست دیگر! مگر نمی شود من هم کنس (بخوانید KENES) باشم؟
راستی می دانستید معنای واقعی و راه و رسم فمنیسم چیست؟ من الآن می دانم!
(فکر نکنم زیاد معلوم بود که این را از همان وبلاگه به چنگ آورده ام، معلوم بود؟)
چهار. می دانید چرا من همیشه عاشق اینترنت بودم؟ چون در اینترنت همه چیز را می شود "خلاصه" به دست آورد، مثلا تا وقتی می شود همان چند بیت مورد نیاز را از شاهنامه خواند چرا بروم مثل "شایان اژدری" ده ساله، سه هزار بیتش را حفظ کنم؟! من اصولا آدم این جور حرف ها نیستم، هووو، کی حال خواندن پانصد صفحه بوف کور را دارد؟ تازه معلوم نیست آخرش خودم را نکشم! خرجش گوگل کردن نامش است، باور کن!
اما خداییش چند وقتیست اساسی به فکر خواندن هفت هشت تایی کتاب خوب و به قولی تپل افتاده ام. احساس می کنم فقر اطلاعاتیم از فقر جیبیم زده بالا، دیگر دارد گندش در می آید.
پنج. این همان پستی ست که قرار بود پنج دقیقه ای توی چهار جمله بنویسم ها!
شش. گاهی دلم می خواهد این وبلاگ را ببندم و یک وبلاگ دیگر بسازم، آخر دلم می خواهد خواننده هایم مرا نشناسند، شاید بتوان حرف دل را زد، به خدا گاهی می خواهم دل را به دریا بزنم و آنچه می خواهم بنویسم، همان هایی که فقط به گوش دوست واقعیم فرو می برم، همانی که ندارم! خدا را چه دیدید، شاید همین فردا نه، همین پس فردا یک چیزهایی اینجا دیدید و خواندید که مرا چپ چپ که خوب است راست راست نگاه کنید.
یکی بود که کامنتی گذاشته بود "نکند شما دو شخصیتی هستید" کمی به فکر فرو رفتم با این کامنت (بگردید پیدایش می کنید در وبلاگ، من هم همان جاها هستم، لطفا یه دستی هم به من برسانید) یک جورایی به شک افتادم، من را چه شده؟ آیا دوگانگی در شخصیت، در شخصیت یگانه ام رخنه کرده؟ بلا به دور. آدم عجب چیزهایی می شنود و می بیند ها. اما خدایی نه، وقتی خوب فکر می کنم می بینم زیاد هم دوگانه نیستم، چرا این فکر در مورد دیگران (بعضی دیگران) به ذهنش (شاید هم ذهنتان) خطور نمی کند؟ شاید چون من هر چه هستم می گویم، هر چه نیستم هم می گویم، و چون شما می دانید که چیزهایی هست که نمی دانید، پس به این فکر می افتید!
هفت. شارژ کامی در حال تمام شدن است، تازه ویندوزش را عوض کردم فعلا سر حال است، همین یک مدت پیش تولد یک سالگیش را یادم رفت جشن بگیرم! دی وی دی رامش مریض شده بردمش دکتر گفت یک عمل درست و حسابی افتاده ای. این روزها هم اوضاع کار و کاسبی کساد است فعلا بی خیالش شده ام.
آپدیتش هم کرده ام، دیگر چه می خواهد؟
پی نوشت:
هفت. کاش همه چیز و همه کس، با یک عوض کردن ویندوز و آپدیت کردنش حل می شد...
تبلیغات 





