به نام خدا
قبل از همه چیز اینو بگم که این متن به روز میشه. در پایین پست تاریخ آخرین به روز رسانی خواهد اومد.
فصل اول
آرامش قبل از توفان
اولش یکم واسم سخت بود که از یه جایی شروع کنم. اما کم کم جرأت پیدا
کردم. باور کنین همین الآن که شروع کردم به نوشتن زیاد نمی دونم که می
خوام چی بگم.
حقیقتش اینه که بر اساس یک سری اعتقادات جالب تصمیم به این گرفتم قبل از
رفتن یه دستی به سر و رویم بکشم واسه همین پی آرایشگاه اونم 7:30 صبح رو
به تنم مالیدم. بگذریم گشت و گذار توی خیابون و خرید دو جفت باتری قلمی
واسه دوربینم و ... چقدر از وقتم رو گرفت. خدا رو شکر که بابای گرام بعد
از مدت ها تصمیم به خانواده دوستی گرفتن و ما را تا فرودگاه اسکورت کردن.
پرواز ما ساعت 4 بعد از ظهر بود. باید همه ی یک ساعت قبل توی ترمینال
چهارم فرودگاه پیام نور معروف به شیخی جمع می شدیم. جالب اینجا بود که
دقیقا مثل بقیه ی پروازهای ایران پرواز ما هم با چند ساعت تاخیر انجام شد.
در اولین نگاه به خودم گفتم آقا محمد که هر چی آرزو کرده بودی مالید...
اتوبوس های MAN تبدیل شدن به Benz. گرچه خدایی خیلی راحت بودم اما خوب MAN
یه چیز دیگس. چون اتوبوس های بنز فقط باید با صندلی های مخصوص خودش (
رویال ) باشن تا حال بدن با این صندلی معمولی ها که آدم حال نمی کنه!
کدوماتون سربازی رفتین؟ من که نرفتم اما یه چیزایی راجع به حضور غیاب سر
صف شنیدم. ما هم از این بلایا سرمون اومد. بعد از یکمی نصیحت از طرف آقای
کریمی - که بیشتر می خواستن غیر مستقیم بگم دخترا یه بر پسرا یه بر -
سرشماری یا همون حضور غیاب انجام شد و بسم الله. خیلی دوست دارم برم پاراگراف بعد!!! ما تو زرد از آب در اومدیم. یعنی بلا نسبت من آقایون با اتوبوس زرد و بانوان با اتوبوس سیفید.
کم کمک به راه افتادن شروع کردن. از قضا ( غذا، قزا، قظا، غظا، قذا و ... ) راننده هایی که گیر ما افتادن از نوع لاکپشتی بودن. والا نفهمیدم چی شد وگرنه می گفتم که چرا ما بعد از گذشتن از دروازه قرآن چرا دوباره برگشتیم و شیراز رو یه دور کامل زدیم. شاید یکی از فرشتگان الهی به راننده گفته بوده کهاین سفر سفر آخرته؟ در هر حال بعد یک ساعت گشت و گذار در شیراز راهی شدیم.
از همون اول تصمیم به turn off کردن تلفن همراهم کردم! آخه با خودم گفتم
خودمونیما، این همه از ایرانسل تعریف می کنی چه فایده که حالا که داری از شهر میری بیرون دیگه آنتن نمیده.
ببخشین من زیاد کفر می گم!
هنوز نرفته رسیدیم به صفاشهر. اول از همه یه سر رفتیم زیارت جناب حافظ
صفاشهریا. به یه قول بسیار قوی مثل اینکه حافظ واسه کلاس گذاشتن می گفته
من شیرازیم. اصلیتش ماله صفاشهر بوده! اصلا اونجا خاکش کردن اما واسه همون
کلاسی که گفتم بعدن بردنش شیراز.
هنوز راه نیافتاده بوی زباله دونی میومد. بنده خدا راننده که کلی حرص ( هرس، حرس و ... ) می خورد.اما کاری نمیشد کرد، کیسه ها کم کم باید پر و خالی میشدند...
آقای راننده اگه قرار باشه از همین الآن تو فکر اتوبوس 200 میلیونیت باشی که تو این چهار روز که با همیم موهای خوشگلت سفید میشه ها!!!
ایستگاه اول...
اولین ایستگاه ما ( البته بعد از شام در جوار جناب حافظ صفاشهری ) شهر
قم بود. اول بزرگراه قم - تهران یه مسجد خیلی با صفا هست که جون میده واسه
راز و نیاز. نه اینکه ما دانشجوها دلامون پاکه واسه همین خیلی حال داد.
ماها دیگه تو مسجدامونم فرق میذاریم و مسجد قشنگ و خوش بر رویی مثل اهل البیت
قم رو خیلی میگیم با صفاست و مسجد ته کوچه فلان تو محله ی قدیمی فلان اصلا
به چشممون نمیاد. در هر حال روزیمونم اونجا گرفتیمو ( یه لیوان چایی ) به
راه افتادیم. اگه جایی فعلام رو جمع بستم حتما با احمد رضا (دبیر کمیته علمی) بودم.
فصل دوم
تهران
از شر و شور بچه ها به سلامت گذشتیم و به دیار دوست رسیدیم. راستش مثل
اینکه شب اول خیلی بچه ها شیطونی کردن. آخه نه اینکه من خواب بودم بیشترش
رو هیچی نفهمیدم. دیگه هوا روشن شده بود که از مسجد اهل البیت راه افتادیم.
نمی دونم شده خوابتون بیاد و نخواین بخوابین؟ یا شده خوابتون نیاد و
بخواین بخوابین؟ کلا من از این حالات خیلی بهم دست میده. یکی از این موارد
بعد از راه افتادن بود.
به هر دری زدم تا خوابم نبره. از گوش گرفتن به آهنگ های راک ( Rock ) اونم
با صدای بلند گرفته تا عکس گرفتن های بیخودی از در و دیوار. آخه یکی نیست
به من بگه "بچه، دوربین که بچه بازی نیست!!!"
آخرین به روز رسانی 11:45 شب شنبه 10 آذر
تبلیغات 
